ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

249

معجم البلدان ( فارسى )

و چگونگى را براى او ياد كرد . پس عبد الملك گفت : اگر تو دوست او شده‌اى اكنون تو فرماندار بيت المقدس هستى و فرماندار آنجا نزد من است . مرد بصرى گفت پس گروهى با من بفرست كه عربى ندانند خليفه دستور داد چهل مرد فرغانه‌اى به او دادند و به ايشان دستور داد همهء دستورهاى اين مرد را به كار بنديد و پيرو او باشيد . و نامه‌اى به فرماندار بيت المقدس نوشت كه اين مرد ( بصره‌اى ) فرمانده توست ، دستورات او را به كار بند . پس چون به بيت المقدس رسيد نامه را به فرماندار پيشين داد . فرماندار گفت هر چه مىخواهى دستور ده ! مرد گفت هر چه مىتوانى شمع تهيه كن و به هر مرد سپاهى يك شمع ده و ايشان را در كوچه‌هاى بيت المقدس بدار ، تا هرگاه من دستور دهم شمعها را روشن كنند . پس سپاهيان را شمع بدست در كوچه‌ها مرتب بداشت . مرد بصرى به درون خانهء حارث شد و به پرده‌دار گفت براى من رخصت بگير كه به نزد پيامبر خدا شوم . پرده‌دار گفت در اين ساعت نمىشود ، بامدادان بيا . بصرى به پرده‌دار گفت : به او بگوييد كه با عشق و علاقه آمده‌ام ، پس به درون رفت و اجازهء باز كردن در بگرفت [ 369 ] پس مرد بصره‌اى فرياد زد شمعها را روشن كنيد ! بيت المقدس يك پارچه با شمع روشن شد و دستور داد : هر كسى را به راه ديديد دستگير كنيد و خود به درون جايگاهى كه مىدانست رفت ، پس او را نيافت و ياران متنبى گفتند آيا شما مىخواهيد پيامبر خدا را دستگير كنيد و او را بكشيد هيهات خداوند او را به آسمان برد ! مرد بصره‌اى در شكافى كه در زير زمين براى پنهان شدن تهيه شده بود به جستجو پرداخت و در تاريكى دستش به پوشاك او برخورد و او را بيرون كشيد و به فرغانيان دستور داد او را بستند ، همچنانكه حارث را مىبردند او فرياد مىكرد : آيا مردى را كه مىگويد خدا پروردگار من است مىكشيد ؟ فرغانيان گفتند اين كران ( قرآن ) ماست ، تو اكنون قرآن خود را بياور ! پس او را به دربار عبد الملك بردند و او دستور داد دارى بر پا ساخته او را به صليب كشيدند و مردى را دستور داد كه با دشنه او را تكه تكه كند . پس دشنه به استخوان پهلوى او گير كرد و مردم فرياد كشيدند : سلاح به پيامبران كارگر نيست . پس يك مرد مسلمان كه چنان ديد داوطلبانه دشنه را به دست گرفت و پس از جستجو ميان استخوانهاى پهلوى او فرو كرد و او را بكشت ، پس وليد گفت : شنيده‌ام كه خالد پسر يزيد بن معاويه « 1 » بر عبد الملك ( خليفه ) وارد شد و گفت : اگر من در آنجا بودم به قتل او نظر نمىدادم ، پرسيد چرا ؟ او پاسخ داد : زيرا اين مرد مذهب داشت ( - ماليخوليا داشت ) هرگاه او را گرسنگى مىدادى ماليخوليا از سر او مىرفت و مقصود او از واژهء مذهب در اين عبارت وسواس است . و از آنجاست ؛ مذهب در وضو و مانند آن كه به معنى وسواس در وضو باشد . قاضى عبد الصمد پسر سعيد در « تاريخ حمص » گويد : عرباض پسر ساريه سلمى ساكن حولهء حمص بود . حومان [ ح ] بر وزن فعلان از ريشه حام يحوم به معنى گرداگرد چيزى گشتن . حوم نيز به معنى گله‌اى بزرگ از شتران است . نام جايگاهى در سرزمين بنى عامر پسر صعصعه است . لبيد چنين مىسرايد : و اضحى يقترى الحومان فردا * كنصل السّيف حودث بالصّقال « 2 » عامر پسر طفيل نيز اين را آورده است . عربى ديگر چنين مىسرايد : ألا ليت شعرى هل تغيّر بعدنا * صرائم جنبى مخيط و جنائبه و هل ترك الحومان بعدى مكانه * و هل زال من بطن الجوىّ تناضبه ؟ فو اللّه ما أدرى : أ يغلبني الهوى * إلى اهل تلك الدّار أم انا غالبه [ 370 ] فأن استطع أغلب ، و ان يغلب الهدى * فمثل الذي لا قيت يغلب صاحبه « 3 » حومانة الدّرّاج [ ح ن ت د د ر را ] اصمعى گويد : حومانه كه جمع آن حوامين است نام چند جايگاه و سنگزار درشت است . بو منصور گويد : من نمىدانم حومان بر وزن فعلان است و از ريشه حام يا بر وزن فوعال است از ريشه حمن .

--> ( 1 ) . خالد ( م 85 ) پسر يزيد پسر معاويه بو سفيان يگانه با سواد بنى اميه است . نديم به نقل از ابن اسحاق گويد : نخستين كس در اسلام بود كه دستور داد كتابهاى پزشكى نجوم و شيمى را به عربى ترجمه كنند ، خود نيز پانصد برگ در دانشهاى فيزيكى او را ديده‌ام ( ترجمهء تجدد ص 634 - 635 ) او پس از سه ماه از خلافت در سخنرانى استعفا كرد و كسى را بر جاى خود ننهاد و از كرده پدرانش پشيمانى نمود ( زركلى 2 : 342 از بيان جاحظ 1 : 178 ، تهذيب ابن عساكر 5 : 116 ، خلكان ج 2 ص 4 - 5 ) گويد : خالد رساله‌اى در احوال استادش ماريانس ترساى رومى نگاشته است . ( 2 ) . او به پاك كردن حومان پرداخت چنانچه لب شمشير را از زنگار پاك مىكنند . ( 3 ) . به جان خودم كه نمىدانم آيا پس از ما « صرائم » . . . تغيير كرده است ؟ و آيا « حومان » پس از من جابجا شده است ؟ به خدا نميدانم آيا عشق بر من چيره خواهد شد يا من پيروز خواهم شد ؟ پس اگر عشق پيروز شود آنچه بر سر من آمد بر سر او خواهد آمد .